آبشار

دریچه ای به باغ گل

رویا

رویا

ترا در خلوت شبها بدیدم

ترا زیبا ترین رویا بدیدم

ولی افسوس چون دیده گشودم

ترا سر مایه غم ها بدیدم

غمکده

تا من شراب از غم تو نوش میکنم

شمع و چراغ غمکده خاموش میکنم

چشم خیال خویش به چشمان مست تو

می بندم وفضا همه مدهوش میکنم

بیتو

بیتوعزیز!جان وجهان تیره شد

جلوه ی گل،باغ وجنان تیره شد

ای که توئی نورو چراغ دلم

بیتو بدان، رگ رگ جان تیره شد

حسرت

در حسرت تو رفت جوانی من

سرفصل بهار وزندگانی من

برگرد دیگر تاب وتوان نیست به جانم

رحم کن به رخی خزانی من

ناهید غزل

ا

Share on Facebook

آرزوی نا پیدا

آرزوی  نا پیدا

قلبم چون زندانی مایوس به در ودیوارسرد سینه ام سر می کوبید..وناله های آرام ازگریبان دلم سر میکشید.چشمان خسته از درد انتظارم چون گدای تهی دست  در ازدحام جاده ای زندگی به هر عابری نظر می کرد.گوئی در وجود غافل مرمان آرزوئی گمشده ام را می جستم.گوئی از مردمان شهر سراغ کسی را داشتم که امیال من شیار های کف دستان اوست.سایه ها را دنبال می نمودم و به هر صدای گامی با دقت تمام گوش می دادم یکی را  از رمز نگاهش در آئینه صاف چشمم فرامی خواندم و یکی را با  نگاه هایم تا عبور گاه  خالی از نور بدرقه می نمودم.

من در وجود مردمان شهرآن موجودی را جستجوگر بودم که تمامی آرزو های زندگیم در مزرع قلب او سبز بود. آرزو هائیکه در سرزمین بزرگ خدا  توانمند پیدایش اش نبودم.وآسمان هم هر گز آنرا نبارید.باری که غم ومایوسی در فضای دلم غوغا کنان چیره گشت ،باری که جز تک برگ خشکیده ای یاس در نهال وجودم طراوتی نمانده بود,باریکه خزان نیستی  صدای طوفان را ناله میکرد.باریکه آفتاب عمرم در زوال نابودیش نزدیک بود…تو در افق قلبم درخشش نمودی.. توآن آرزوی نا پیدا بودی که پیدا گشتی.تو شاخه گلی بودی که درگلدان قلبم روئیدی.تو موج خنده گشتی و    بر لب هایم ظاهر شدی ,تو اشک شوق بودی ودر چشمانم موج زنان گاه پیداوگاه نهان گشتی.تو نفس گرم بودی ودرسلول سلول جسمم عبور نمودی.تو نبض تنم بودی  ودر تمامی وجودم جاری گشتی.توآب زلال صمیمیت  شدی و شستتشو گرافکار غبار آلود من گشتی.

با من بمان .چون اشک شوق در چشمان من جاری باش وچون خنده گرم روی لب های من نقش گرد .  بیا و  امید همیشه ای من باش.من ترا به سان زورق در دریای عشق رهنمون خواهم شد.من ترا چون ستارۀ پر فروغ تا فرجام هستیم دردامان آسمان اندیشه هایم نگه خواهم داشت.

با من بمان . من ترا با واژه های عشق ووفا وصمیمیت پر بار از اعتماد وباور خواهم نمود.بیا وخورشید گرم محبت را در زمین سرد دلم  فرا خوان تا  عشق به هستی جوانه زند و هر دو پیام آور صدق ووفا گردیم.

ناهید غزل غنی زاده کابل 1359

Share on Facebook

اگراو بازنگردَد

اگراو بازنگردَد

اگر او بازنگرددومن در گرداب افکارمشوشم سراسیمه بمانم،اگر با این اندوه تلخ فردا هایم رنگ امیدش را ببازد،آه!قلبم در پنجه غصه ها نابود خواهد شدونگاهایم چون ماهیان گمشده بدست امواج تند سرگردان خواهند بود.

من در بزم زندگی جز مشعل عشق اورا نمی خواهم .با تکرارنفس هایم اسم او تکرار میگرددوبالحظه های تلخ انتظار بیقراریم اوج میگیرد.

ای خدا!این عشق شکوهمند را که دیرگاهیست قلب مرا قرارگاهش ساخته است به این آسانی از من مگیر.اگر او با زنگردد امروز را چگونه فردا سازم و فردا را چگونه رنگ سرور بخشم.من بی او می میرم ،من بی او قصۀ خاکستری هستم که  از آتش تمام شدو پیوندش دیگر با باد وطوفان است …اگر او باز نگردد من میمیرم.

ناهیدغزل

جمعه30/10/1360

Share on Facebook

در منظر این تنگ غروب

در منظر این تنگ غروب

کف ساحل آرام وخموش

از ریگهای گرم انتظار

قصری ساختم

تهدابش ازتحسین

و ستون هایش از درود

تا باز پیاده گردند

سر نیشینان کشتی شعرت

اینجا

ومن یک بیک را سلام گویم

غزل

Share on Facebook

نگاه

نگاه

وقتیکه مرا نگاه میکنی

از شوق میگیریم

وسرزمین بزرگ آسمان را

آب میدهم

تا ستارگان سبز شوند

ناهیدغزل

Share on Facebook

بن بست

بن بست

تو قبله گاه حاجات من بودی ومن عابد معبد عشق تووعابر کوچه های خیال گرمت.ولی ندانستم چه فاجعۀ کمین گاه من شد که نخواستی در معبدعشقت عابدی باشم ودر کوچه های خیالت عابری ومرا ظالمانه در بن بست زندگی حیران ونالان گذاشتی.

ناهید غزل

عشق من

عشق من آفتاب گمشدۀ من است،عشق من آفتاب به غروب رفتۀ من است ،عشق من            امید به گور سپردۀ من است ،عشق من جاودانه رو در نقاب نمود وگرمی وتابش را من گرفت ومرا پشت حصار فراموشی از یاد برد.با اینهمه ظلم وبیداد وجفا ،عشق من در نهادمن یک خاطرۀ جاودان ودر شب قلب من یک ستارۀ درخشان است  وآفتاب گمشدۀ من در افق های قرمز خیالم همه عمر میدرخشد.

ناهید غزل

سیاه بختی

یکروز از عشق تو سیراب گشتم و در طلیعۀ نگاهت خویشتن را سپردم. محبت را چون دانه های رخشندۀ الماس از حریر سرخ قلبت چیدم به تواز عشق گفتم ،به آن عظمتی که هیچکس برایت نگفته بود . به آن پاکی که  رنگ آبشار را تفسیر میکرد…واما افسوس به کسی از عشق سخن گفتم که بهای محبت و صداقت را نمی دانست و در راز ابهام آور زندگی جستجو گر خوشبختی نایاب خویش بودو سیاه بختی قلب من. و من درشهرعاطفه از تابش داغ خورشید قطره قطره آب شدم.وتو در شاهراه حادثه سراب شدی.

ناهید غزل

Share on Facebook

تلاش

تلاش

نمیدانم این احساس وحشت افزا از خلوت خالی قلب من چه می خواهد؟این احساس ناشناس و گنگ،احساس بیزاری از دنیا و مردم آن،از شور ونشاط وغم واندوه…

وباز هم درماتم مشتی از خاطرات زیبای زندگی چشم من سوگواراست ودرجستجوی حقایق نا پیدای  قلب من تلاش میکند اما به سر منزل مقصود نمیرسد.

ناهید غزل

سرود گر صبح

آن موقعیکه سرود گر صبح از خواب شیرینم جدا میسازد باز هم  گام های کوچک عقربه ساعت آهسته آهسته مرا بدیار رنگینی غروب عقب اش میکشاند،همه صحنه هائیکه از دید گاه من عبور میکند با تمام تفاوت برایم کاملاٌ یکسان است.من در طول جادۀ زندگی همه روزه جز تو کسی را نمی بینم و جز صدای گرم تو جائی برای طنین هیچ صدائی در گوشم نیست.تمام وجودم چشم میگردد،آسمان وزمین،آفتاب ومهتاب ،کهکشانها وستارگان تصویر درخشان وجود تو میباشند.

برایم شب وروز یکرنگ است زیرا آفتاب من ،خیال گرم تست که هرگزغروب نمیکند.

شنبه 26/10/1360

Share on Facebook

غروب اندوه

غروب اندوه

یک روز به تصور اینکه همیشه مهربان خواهی بود،ترا بتی ازبهر پرستش ساختم.صادقانه ترین احساساتم را با بیان الفاظ مهر آمیز برای تو عیان ساختم.

جهان با همه زیبائی هایش به دیدگان من نقطه کوچک وتاریک بود،وتو بر این نقطه نور پاشیدی .تاریکی ها را به روشنائی عوض نموده  و جهانم را به وسعت آسمانها درآوردی.به تصوراینکه همیشه خوب خواهی بود، غرورم این پر بها ترین گوهر هستیم را برای تو شکستم.به تصور اینکه در طلوع نگاه تو غروب اندوه من گم خواهد شدترا  پرستیدم وهنوز هم می پرستم .

ایدریغ!مهر من در قلب تو  به سان دود در آغوش آتش است که سوی فنا میرود.

nahidghazal

Share on Facebook

یاد تو

یاد تو

من در ستیز رویا ها با تو می پیوندم ودر ابدیت لذت سکوت ترا می خواهم.دیگر از من مگریز. دیگر با من مستیز.که جان ودلم به وفای تو نیاز می بردوچشمم از نگاه تو شراره می جوید.

از من یکدنیامحبت بساز و در من غرق شو.از من یک آسمان ستاره بساز وبا من بیآمیز با من افسانۀ شهر درخشان عشق را بگو.با من ازعاطفۀ گرم دلت حرف بزن. تا من ازدل صدف های یقین مرواریدهای وفا را بجویم .من با تو وبا یاد تو پیوند عمیق دارم.ازمن کناره مگیر.از من کناره مگیر.

ناهید غزل

Share on Facebook

رها

رها

دستانم را کاسۀ دعا ساختم

چشمان غصه بار را بستم

با ذکر وباثنا

با اشک وبا ندا

خدا گفتم

خداگفتم

تا قفل حسرت را شکستم

رهی امید یافتم

لبخند زدم

دیده گشودم

از غصه رها گشتم

با حمد وبا ثنا

باز ذکر کردم

شکر خدا گفتم

اما

خطا دیدم خطاگفتم

کبوتری در آن لحظۀ گرم

در دستهایم آشیانه ساخت

و مرا نا چار در قید بهانه ساخت

گفتم

گر که دستهایم را قلاب کنم

سزاوار دوزخم من

واگر او را رها کنم

جفا کنم

جفاکنم

کبوتری در دستهایم آشیانه ساخت

با کی بگویم

چها کنم

مگر او را رها کنم؟؟؟؟؟؟؟

ناهید غزل   شام چارشنبه یازدهم اپریل2011

Share on Facebook